باد مدرنیته می وزید
کودک نظریه پرداز مشروطه
سرما خورد
هنوز هم چرک دارد
بر توشه ی من علای راه است
آن کس که مرا صفای راه است
در مس کده ی درون جانم
اندیشه ی تو طلای راه است
مژده
مژده
من مرد پرتقال فروش را پیدا کردم
دارد شعر می نویسد
در سال جدید شاه گردی
گر از ته دل تو شاد گردی
شادی تو شاهی تو بادا
دل شاد و پر از نشاط گردی
مشروطه - مجلس
انشا شديم
دنبال موضوع خوب بگرديم
تير افروخته ي خورشيد است
آتش عشق شرار مرداد
آن چه آموخت مرا شهريور
دُمِ خورشيد
كمي باريك است
هميشه اين جا شلوغ است هميشه
سنگي انگار كه خورده به شيشه
آدم ها شده اند مجــلة گيشه
خوانش...
به او گفتم: بايست و ازاين راه مپيچ
نگو كه راهش از اول بود پيچ پيچ
-:در اين زمانه كه همـــة راه ها خمند
نمي شود كه روية مستقيم رفت هيچ
خوانش...
در درون خانه ات در يماني داشتي
كودك بي طاقت و پر تار و پودي داشتي
از خداوند تعالي هدية جنبندگي
دست او در دست داري روشني در زندگي
خوانش...
سايه ها لرزان و سوسه ها سياحند
شحنه هاي شب پوش شبه شاليزارند
ماه و كوكب هم با ديده ام دمسازند
خوانش...
