گفتيم شهيد الفتي ديگر داشت
در جان خودش مسافري ديگر داشت
دشداشه ي خود گرفت و پايش را بر
ابعاد گذاشت؛ خانه اي ديگر داشت
2 گفتيم شهيد دين خود را كرده است
در پيش خدا براي خود جا كرده است
از قـافله مانده ايم و در سوز كوير
اين آتش عشق مشت مان وا كرده است
3 اي ياور بي منت من دل، بر من
اي گوهر جامانده به صحرا سر من
در پيش تو بودم كه كسي كارم داشت
برگشتم و رفتي به بقـا، باور من
4 در مدرسه ات قلم چنان واله شد
الله بگفت و تا قیامت زه شد
آتش مشق تو بود و عالم غم من
در برق نگاه عـاشقم گل له شد
5 در كاغذ كلمه لامكان را ديدي
بر اوج پريدن آسمان را ديدي
در دفتر تو نكته اي از فكرت ماند
تصويري از عالمي كه آن را ديدي
6 بر بال هوا رها چو مهتاب شدی
در باور کهکشان به محراب شدی
پرواز تو در هیچ کتـابی ننشست
از واژه گرم برف من آب شدی
تو قسمت من بودی و من قسمت تو
تو رخصت من بودی و من رخصت تو
تا پر بکشم سمت خدا، عشق، چکید
در کاسه پیراهـــــــــــن من قیمت تو
گنجشک : پر
...
من: بال!
معتاد شد و مرد
نماند تا کشتی پدر را ببیند
در من این بارقه ی درد نبود / خم ابــــــــــــــروی تو آورد نبود/ ...
خوانش...
خوانش...
در بهاري كه خنك گرم شود /من گذشتم و دلم گرم نشد /گاه در موج ...
خوانش...
لحظه ها مي ميرند /شبِ شمشير به دست ...
خوانش...
خوانش...
بر توشه ی من علای راه است
آن کس که مرا صفای راه است
در مس کده ی درون جانم
اندیشه ی تو طلای راه است

