سر من از همه چیز من دور است
سر من در طاقجه ها نهان شده
سر من را کسی نمی داند
سر من را سر کرده اند
ما همچو دريــــم تو غبار ديوار
سر مي فكند نــــــه پايدار ديوار
در تنگناي حســــــب ويــرانيم
جان در كفنيــــم به قرار ديــوار
در جملگي مستـــي سر مي پريم
سوداي شـرابيم خمــــــار ديوار
دم را قلمي نيست به باران وجود
سرخ رمقـــــيم از انار ديوار
دلق بصري كلاه رنــــدانه ماست
سرو صنمي است بد چنار ديــوار
بي مايـگـي از ماست نيـــاز آفاقي
خم از كـمر است روزه خوار ديوار
توبي هنري نيي مراد دل مـــــــــا
ما جمله نواييــم به تار ديــــوار
با باد صبا رهي سخن ســاز كند
پرده بدرانــــد از حصار ديــوار
ايوان مـدائن است از روز ازل
خاموش نمي شود قطار ديوار
مي بارد از آسمان هـواي عدمي
سلــــــطانه فراريم هوار ديــوار
سيماب خزد به رخ دگــر مي ميرم
اين جان سعيد اين شرار ديوار .
طوفان قلبـــــــم انتظارم
مي بارد از غربت غبارم
اين بي كران نـــوح
…
نرمين نوايي تا تراويد ،
از تربت دردم بريـــدم
سر با اميد چشم برخاست :
بي شك ز شادي مي وزد باد
با پنجــــره مي گويد از مهر
سردي وزيـــد از ديدن رنگ !
باران غنيمت هــا فزوده است
در جان شيشه ،
لكي غنــــوده است
وان بي مهابا مي پــــرد راه
از حسن باداست اين طبيعت
ورنه سياهي را نـــــه پايي ،
از خون دل زد اين بــشارت :
كين قاصدي از سوي يار است
با قاصدك از درد خـــود گوي
طوفان چه سازي
اين خبرهـــــاست
گر قاصدم از سوي يار است
سيل سلامم هديه بـارش
سازم پسين جانم فدايش
مي گويمش از درد و آهم
مي زارمش از سبز زارم
مي گيرمش دست نيازت
مي بارمش باران تربت
آه اين فراقت كي برآيـــد؟
راه نمــــازت كي سر آيد
ديوار هايم كي شود در
بيمار پايم كي رسد بــــر.
دستم بگير و بند كن باز
تا بودنت راهي بر افراز
ديوانه بازارم گذر كن
ديوان خارايم غزل كن
آتشفشانم سرد گردان
آذر سرايم برد گردان
كين جا شرابي بي تو آب است
باران ما بـــــي تو حباب است
…
دل درد گويان راه رفتم
تا قاصدك
تا دين و تا دلدار رفتم
سرتا لب آن شيشه بردم
ديدم سرابم مي نگارد
كه اين سنگ رنگين يا تگرگي
از قاصدك بيگانه سازي است
وين مژدگاني ها هــــدر بود .
بي دست دستم را تكاندم
تا باغ وحش شيشه بستم :
لب با لبـت تا بسته باشـد
دردم به آهم بسته باشـد
تنها فريبي را سرودي
اين وسط
با شوخيت دردم فزودي
واين عشق طوفان جامه را
تا جامـــــه كردي .
چو صبــــــحگاه بهاري به سان منظــره بود
كه حسن و لطف سرشكش شراب سنبـله بود
دلـــم شبيه فروغ و طـــــراوت سحر است
كه شبنمش نفسي از صبــوح و سلسله بود
زسينه دُرد سنايت ســتوده ام به سحــر
كه اشك ديده پرستم ز خـــاك واهمه بود
هوا هواي سيـــــاه و نـــــوايه راك سپاه
كه شيحه نفخه ي صور و سرو حادثه بود
فلك مصور سيلاب خــــــــام وجود
كه سيب اسير جواب باد و هلهله بــود
خدا بتاي نيــــايش جهان سراي سلوك
مناره غنچه ي آغاز خواب و خاتمه بود
سعيد توشمع سماع خاكيان مي باش
تو يادگار بهاري ، نه آن كه زمزمه بود

