بی منت
می پرستمت
واز بودن می نگارمت
آسوده باش
مغــولان رفتنـــد
و هیچ تگرگی
نخواهد بارید
همچنان جاویدی تا
آواز گرگـــها
بستاینـــــــدت .
موضوع : آزاد ( حرف های من )
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 18:11 توسط سعید |
خرابه ای است آبادی
ببین که دانه عشق غنچه نشد
شبم سرای سحرها است
می میــرد
پیـــاله های تو هم پیالـه نشد
و گیس های زنان و
ریش مردم نان ،
همیشه خار
گلی که نشد .
پشت حرف ها
حرف هاست
پشت گریه ها
دردهاست
پشت مرد هاست
خــــــــم و
پشت کوه ها
حقیـــقت .
گل تا خریدم ،
رفتــه بــودی
با کسی پیوستــه
سازی بسته بودی
آه ...
تا گـــل
زودتــر می پسندیدم
هوا بوی طراوت دارد
بدون محبت
و اینجا قصه مشتاقانی میپرورد
که خاموش شده اند
با تکرار دشواری را زمزمه تمرین
زمزمه پویش می دانستند
و آخـــرین بار تکرار طراوت را
نتوانستند
تحمل کننــــد
هوا هوای دیگریست
و آنچه می خواستیم نیست
ارومیه 3/2/80
من و شراب خوش الحان، این نه بوالهوسی است
من و پیاله خنــــــدان ، این نه خیره سریـست
کهن شده است مس و آهن ز پادشاه خراب
طرب کن و هیجــان باز چون رهت سپریست
به کوی وسوسه برگو : که باطلم مسرای
به شـــاهراه عنان شو که گنـــدمت گذریسـت
دل و دلالت مهرم ز باغبان غنی است
که شرق شعـــله کشان را با منــش اثریســت
بیا به میــکده شوق عاشقــــــان پیوند
که جنگل و سر و تن را جمــــله دربدریست
خموش عجوزه دنیا که دست و پای سعیـــد
به جـــز ره و در مستی آتش ارزد و نیـــست
شب و ستـــــاره ات آسمان من است
شهاب های خفته ات عنـان من است
کرم به گلستان عاشقی ام بنما
که ســـایه کرمت سایه بان من است
چو صبــــــحگاه بهاري به سان منظــره بود
كه حسن و لطف سرشكش شراب سنبـله بود
دلـــم شبيه فروغ و طـــــراوت سحر است
كه شبنمش نفسي از صبــوح و سلسله بود
زسينه دُرد سنايت ســتوده ام به سحــر
كه اشك ديده پرستم ز خـــاك واهمه بود
هوا هواي سيـــــاه و نـــــوايه راك سپاه
كه شيحه نفخه ي صور و سرو حادثه بود
فلك مصور سيلاب خــــــــام وجود
كه سيب اسير جواب باد و هلهله بــود
خدا بتاي نيــــايش جهان سراي سلوك
مناره غنچه ي آغاز خواب و خاتمه بود
سعيد توشمع سماع خاكيان مي باش
تو يادگار بهاري ، نه آن كه زمزمه بود
طوفان قلبـــــــم انتظارم
مي بارد از غربت غبارم
اين بي كران نـــوح
…
نرمين نوايي تا تراويد ،
از تربت دردم بريـــدم
سر با اميد چشم برخاست :
بي شك ز شادي مي وزد باد
با پنجــــره مي گويد از مهر
سردي وزيـــد از ديدن رنگ !
باران غنيمت هــا فزوده است
در جان شيشه ،
لكي غنــــوده است
وان بي مهابا مي پــــرد راه
از حسن باداست اين طبيعت
ورنه سياهي را نـــــه پايي ،
از خون دل زد اين بــشارت :
كين قاصدي از سوي يار است
با قاصدك از درد خـــود گوي
طوفان چه سازي
اين خبرهـــــاست
گر قاصدم از سوي يار است
سيل سلامم هديه بـارش
سازم پسين جانم فدايش
مي گويمش از درد و آهم
مي زارمش از سبز زارم
مي گيرمش دست نيازت
مي بارمش باران تربت
آه اين فراقت كي برآيـــد؟
راه نمــــازت كي سر آيد
ديوار هايم كي شود در
بيمار پايم كي رسد بــــر.
دستم بگير و بند كن باز
تا بودنت راهي بر افراز
ديوانه بازارم گذر كن
ديوان خارايم غزل كن
آتشفشانم سرد گردان
آذر سرايم برد گردان
كين جا شرابي بي تو آب است
باران ما بـــــي تو حباب است
…
دل درد گويان راه رفتم
تا قاصدك
تا دين و تا دلدار رفتم
سرتا لب آن شيشه بردم
ديدم سرابم مي نگارد
كه اين سنگ رنگين يا تگرگي
از قاصدك بيگانه سازي است
وين مژدگاني ها هــــدر بود .
بي دست دستم را تكاندم
تا باغ وحش شيشه بستم :
لب با لبـت تا بسته باشـد
دردم به آهم بسته باشـد
تنها فريبي را سرودي
اين وسط
با شوخيت دردم فزودي
واين عشق طوفان جامه را
تا جامـــــه كردي
گرگ ها را تربیت کردنـــــد
سگ شدنـد اما
گوسفند نه !
من همان ایکسم که مجهولم هنوز
جعل من از مکتـــبم گشته تموز
گــَرد حائل را نیالایـــیده اند
سائل آلوده را ایــن کین و توز! ؟
فر
فر
بی هنگ
گماشته مزد کتابت
نوشته تحفه ی طاعت
مَزوج ِ دغدغه های شکمبه های نهـــــنگ
فزوده به زر همه هنــگ
الا ! بقای زَرنـــگ
تو رفتي
و من به زردي مي گرايم
من به بي رنگي
من به ســردي
آه …
اي تهي بي كران عشق
برگي نيست سبــز !
با ما هوس ترانه کردی
با باده زهی بهانه کردی
باز آی و مرا عنایتی کن
از عشق چنین زبانه کردی
روزي شبيه غروب
انتحاري مي ساختيم
جاده هايي براي رفتن
جــــــدايـي
مي گفتي :
روزي به خــــــوبي آغاز
اين راه هم برگشتني است .
مي سوختند شمع هاي حضور
ترانه هاي هــــمراهي
لحظه هاي آشنــــايي
روزگاري
ديگر نخواهد بود !
مهرباني
را واژگاني نخواهد بود .
روزي
سرد غروب
انتهاي بودن ها
ابتداي دوري ها
مي گفتي:
آتش غروب تكراري است
مي خيزد دوباره صبح
آغــــاز .
اي دريغ از سبك سرد داس شب
هيچ روزي بر نمي گردد به شور
رسم نو بر چهره تاريخ
كـــــي ؟
بيا تا غروب را باور كنيم
بيا تا كاري كنيم براي برگشت
استادگي در زمـان
حذف پايان ها
بيا
تا شب نشده است
دستي شويم بر طاق هاي آسمان
قطعي بر
اصالت غروب
مي ريزد جوي زمــان ريگ غروب
بيا نقطه ي غــروب را برگرديــم .
چراغ هاي سياه
كاغذ هاي باطل
مرمرهاي بن بست
و دشت هاي خشك
عشق و تنور
و نماز هاي عجوز
تا بود سراب اشك
تا اشك
اين خط خطي ها
با پود به جا
تا بود نگاه
خواب بـــي خواب
مي خواندم
از درد صبوري
فرصت كه نبود
مردم اگر فهميدنــد !…؟
...
صبح آمد و باز
تا بود چراغ
درد خورشيـــد .
از خویش و از تو بیگانه ام ای دوست
من عاکف میخانه ام ای دوست
از خویش و از تو بیگانه ام ای دوست
همچون خم میخانه ام
در بی دلی چون لاله ام
از بوی تو
از روی تو در کوی تو
دیوانه ام
همچون صبا ره می روم
چون گیسوی بر گشته ات
در شب به گردی دیده ام
گردیده ام چون موی تو
ببریده ام از هر قدم
راه تورا گردیده ام
از خویشتن بیگانه ام
از این زمین بیگانه ام
بیگانه ام
بیگانه ام

