دوبیتـ....
در مشرق افتاده بودم آفتاب می گرفت
خورشید را گرفته بودم آتش نمی گرفت
خیزی به سمت غروبی برداشتم که او
با باد تیرگی هنوز الفت نمی گرفت !
دوست
گم گشتـه ام درانتظــار محال قیـام دوست
خم گشتـه کمر چون سنان بی نیـام دوست
روز از پی شب ، شب به سر روز بنگرد
تب کرده چو ساعت همه عمرم تیام دوست
یک دل نمی رود و یک رمه پیل می رود
رم کرده مـــدار از غـــم بی التیـــام دوست
دانی به سر و ساغر تیرم چه کار کرد
بشکست و بــزد در هدف ساقیـــام دوست

