گفتيم شهيد الفتي ديگر داشت
در جان خودش مسافري ديگر داشت
دشداشه ي خود گرفت و پايش را بر
ابعاد گذاشت؛ خانه اي ديگر داشت
2 گفتيم شهيد دين خود را كرده است
در پيش خدا براي خود جا كرده است
از قـافله مانده ايم و در سوز كوير
اين آتش عشق مشت مان وا كرده است
3 اي ياور بي منت من دل، بر من
اي گوهر جامانده به صحرا سر من
در پيش تو بودم كه كسي كارم داشت
برگشتم و رفتي به بقـا، باور من
4 در مدرسه ات قلم چنان واله شد
الله بگفت و تا قیامت زه شد
آتش مشق تو بود و عالم غم من
در برق نگاه عـاشقم گل له شد
5 در كاغذ كلمه لامكان را ديدي
بر اوج پريدن آسمان را ديدي
در دفتر تو نكته اي از فكرت ماند
تصويري از عالمي كه آن را ديدي
6 بر بال هوا رها چو مهتاب شدی
در باور کهکشان به محراب شدی
پرواز تو در هیچ کتـابی ننشست
از واژه گرم برف من آب شدی
تو قسمت من بودی و من قسمت تو
تو رخصت من بودی و من رخصت تو
تا پر بکشم سمت خدا، عشق، چکید
در کاسه پیراهـــــــــــن من قیمت تو
بر توشه ی من علای راه است
آن کس که مرا صفای راه است
در مس کده ی درون جانم
اندیشه ی تو طلای راه است
زندگی سقفی است از ما آدمان
آسمانی جور در یک چیدمان
ای پدر ، مادر، برادر، خواهرم
آسمان را سقف دارید آن چنان
زندگی چون گوهری تابنده است
قلبهاتان مهربانی زنده است
در تپش هاتان طلوع سرو باد
خانه تان آبادی روینده است
پانزدهم دی ماه
روز خانواده
لبيكِ درون بر قدحِ خانـه زنيــــــم
آبـيم كه برقامت ميخانـــــه زنيـــــم
رقصنده به دورت خــُـم مستانه نبــود
گوئيم ز هستــــي و بر افسانه زنيــــم
" لبيكِ درون بر قدحِ خانـه زنيــــــم
آبـيم كه برقامت ميخانـــــه زنيـــــم ."
"رقصنده به دورت خــُـم مستانه نبــود
گوئيم ز هستــــي و بر افسانه زنيــــم ."
خورشید را گرفته بودم آتش نمی گرفت
خیزی به سمت غروبی برداشتم که او
با باد تیرگی هنوز الفت نمی گرفت !
در کیسه ام به جای سکه فضای خالی است
در کاسه ام به جای آب حبـــاب خیالی است
آنان که به روز مــــن الان گریه می کننــــــد
باجه خورنــــــــــد گریه شان نقش قالی است
سر سنگیــن مرا مخفی کن
دل غمگــین مرا مخفی کن
حرف هایت همه را بازی داد
ماه رنگین مرا مخـــــفی کن
شب و ستـــــاره ات آسمان من است
شهاب های خفته ات عنـان من است
کرم به گلستان عاشقی ام بنما
که ســـایه کرمت سایه بان من است

