خوانش...
در بهاري كه خنك گرم شود /من گذشتم و دلم گرم نشد /گاه در موج ...
خوانش...
لحظه ها مي ميرند /شبِ شمشير به دست ...
خوانش...
خوانش...
مژده
مژده
من مرد پرتقال فروش را پیدا کردم
دارد شعر می نویسد
مشروطه - مجلس
انشا شديم
دنبال موضوع خوب بگرديم
تير افروخته ي خورشيد است
آتش عشق شرار مرداد
آن چه آموخت مرا شهريور
دُمِ خورشيد
كمي باريك است
انگورم ...
خوانش...
زندگی شاید گل سرخی باشد- در تابلوی ترکیه ای - آخر قشنگی ٍ عشق
زندگی شاید خانه و اجاره و رهن - پدری زندانی باشد
زندگی باید صنعت توریسم باشد ...
خوانش...
مرگ هم
... بود
... او هم
خوانش...
دوباره گناه مي كنم
دوباره پشيمانم
خوانش...
چنـــــــد سالی بود باران بر خیابان مــــــی دوید
دیدمش باران و برق و شوق آن سان می دوید :
نیک بارن نیک مرد و نیک رویشــــــــــگاه و نیک
ابر گون مردی به میان بهــــر یاران می دویـــــــد
خرابه ای است آبادی
ببین که دانه عشق غنچه نشد
شبم سرای سحرها است
می میــرد
پیـــاله های تو هم پیالـه نشد
و گیس های زنان و
ریش مردم نان ،
همیشه خار
گلی که نشد
نگاه ها
چهره ها
لباس ها
رفتارها
همه جدد شده اند
اما آسمان و زمین
آسمان آبی
روشن
زمین سبز و گلی ِ ترک خورده بیابان
همه جدید شده اند .
در این خانه ی قدیمی
آدم ها همان هستند
لطیف تر
خانه ها همان هستند
رنگی تر
ماشین همان اسب است
بخار دارد
کمباین همان گاو است
گازوئیل چران
گاز و نفت بوی چوب و زغال را شستند
کانا÷ه و کاشی حصیر را خوردند .
قدیمی ها ساده بودند .
قدیمی ها با هم دوست بودند
صورت شان لک داشت
لباس شان کک داشت
خانه شان چکه می کرد
قدیمی ها با هم دوست بودند
...
آنها مردند .
همه جدید شدند .
عشق ها
ایمان ها
خدا ها
همه جدید شدند
همه نو وتازه شدند .
صورت ها ماه اند
لباس ها اتو اند
چروک ها و چکه ها مردند .
اما آسمان و زمین هنوز هستند
...
...
جدیدتر شوندا
فردا ، عصر کوچ
دار قالی می افتــد
اطلسی ها می خواننـــد
و خواب دریا ،
راز خرمن دیروز
آغاز پرستش نی هاست
...
فردا ، عصر کوچ
مژه ها می گرینــــد
و خواب دریا
پرسش نی هاست .
بی منت
می پرستمت
واز بودن می نگارمت
آسوده باش
مغــولان رفتنـــد
و هیچ تگرگی
نخواهد بارید
همچنان جاویدی تا
آواز گرگـــها
بستاینـــــــدت .
موضوع : آزاد ( حرف های من )
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 18:11 توسط سعید |
خرابه ای است آبادی
ببین که دانه عشق غنچه نشد
شبم سرای سحرها است
می میــرد
پیـــاله های تو هم پیالـه نشد
و گیس های زنان و
ریش مردم نان ،
همیشه خار
گلی که نشد .
پشت حرف ها
حرف هاست
پشت گریه ها
دردهاست
پشت مرد هاست
خــــــــم و
پشت کوه ها
حقیـــقت .
گل تا خریدم ،
رفتــه بــودی
با کسی پیوستــه
سازی بسته بودی
آه ...
تا گـــل
زودتــر می پسندیدم
هوا بوی طراوت دارد
بدون محبت
و اینجا قصه مشتاقانی میپرورد
که خاموش شده اند
با تکرار دشواری را زمزمه تمرین
زمزمه پویش می دانستند
و آخـــرین بار تکرار طراوت را
نتوانستند
تحمل کننــــد
هوا هوای دیگریست
و آنچه می خواستیم نیست
ارومیه 3/2/80

