دلم گرم ...
در بهاري كه خنك گرم شود
من گذشتم و دلم گرم نشد
گاه در موج
گاه در ضربه ي باران و گهي گرمي نور
زنده شد جان من و جامه ي من
من نبودم كه سري داشته ام
تن من سايه اي بود كه از چندي پيش
بيش و كمش پيدا بود
از هوا مي افتاد
سايه ي فروردين
و به ارديبهشت مي ناليد
كه تو
خواب سنگين مرا آشفتي
اي هوسبازِ بهار
در زمين گوهر رستن روئيد
در دلم ماتم ديدن ، باري
اين تله آق خورِ خورشيد است

